دو بیتی میوه ممنوعه
این دوبیتی را با عنوان میوه ممنوعه درست سحر شنبه بست و سوم اردیبهشت گفتم امیدوارم خوشت بیاد.
_اینجا به یاد تو من فال می زنممن گاز بر میوه کال می زنم
_تا خوردنی شود این میوه ممنوعه
ایوب نیستم و صبر به یکسال می زنم
تبلیغات
این دوبیتی را با عنوان میوه ممنوعه درست سحر شنبه بست و سوم اردیبهشت گفتم امیدوارم خوشت بیاد.
_اینجا به یاد تو من فال می زنممن گاز بر میوه کال می زنم
_تا خوردنی شود این میوه ممنوعه
ایوب نیستم و صبر به یکسال می زنم
هنگام اش در نرسیده بود !
باز بازیچه ی مست بازی چشمی شوخ شده بود؛
نگاه خسته ام
در اولین سفرِ از یاد بردن عشق
***
در اولین سفرِ از یاد بردن عشق
بدان سان که همیشه می آید
نیامده است احساس
احساسی خسته ، خسته تر از نگاه ام و خودم
از شوخ چشمی ات
به چه معناست؟
شوخ چشم
سیلی میزند بر آسمان فریادی ژرف
اندوهش نگران جدایست
از درون دلی که هرگز نیازوردیش
اندوهی نگران بر بام بلند دلی
از رفتن نگاری نگارین نگران فریاد بر آسمان میزد
وقتی که طرح بوم نشانی میداد رفتنت را بر تن جاده غمگین.
اسیر قلب توست دلم از خیانت نگاهم تو به هیات گناهی تمام گناهان مرا آمرزیده ای آنگاه که نگاه شوخ اندر تو تمام مرا به بازی گرفته بود مرا از بازی روزگار سیر بود سیر تر نمود مرا به فصل دیگری از زمان کشانیده ای فصلی سبز تر بهار فصلی پر بار تر از تابستان کشاورز پینه بدست فصلی پر برگ تر از خیابان میان باغ فصلی برفین تر از زمستان برف بازی کودکان شوخ فصلی بلندبر بلندای نگاه تو فصلی که گناه فقط تو بودی و گناه کار من یاسر شکوری یاس
زندگی قامت نیم مرا زیرکشید دست تنهایی چه به من داد آخر اولین نخ سیگار که دلم سیر کشید نخ ندادی تو به من ؛ نخ سیگار از لج روی دیوار دلم وای عجب قیر کشید بیست و چند سال از عمرم میگذرد در عجبم که چرا نقاش جوان مرا پیر کشید ساکت نشدم وقتی که تو رفتی شیرین دست تنهایی عاقبت به لبم زنجیر کشید یاسرشکوری یاس
هشتم تیر که رفتی دلم تیر کشید
سلام دوستان چند وقتیه تو فکر یه شعر خوبم که به همین زودی میاد رو کاغذ ولی تا اون موقع یه شعر کوتاه و قدیمی رو میزارم برا شما دوستان عزیز قول بدین از نظرات سازنده تون منو بی نصیب نذارید در سکوتم تنها ترینم و در تنهاییم تنها تر از تنهایی سکوتم را تنهاییم می شکند و تنهاییم را سکوتم پر می کند شعر از یاسر شکوری یاس www.yasershakoori.tk
ای تن ات جشنواره ی گل ها
که بر نسیم نشسته ای و
حضورت گلستانه ای را به یاد می آرد
وعبورت از آستانه ی تابوتم
مسیح را
به کدامین روایت زیبایی مشق شده ای
ای آفریده ی زیبا
که سر مشق میدهی بهار را
و هست امضای تو پای اردیبهشت
دستان ات به گرمی دستان کودکان شوخ
شکست میدهد در من سردی را
و راه میروم مطمئن با تو
ای وجودت سرار اعتماد و ایمن تر
تویی که عشق را بیمه کرده ای
با آغوشی گرم و باز
به لبخندی باشکوه تر
میزبان من
بگیردستم را
که عشق تو بیمه ایست
عبور کن از من
و باز کن آغوشت را
ای آفریده ی زیبا
شعر از یاسر شکوری یاس
سلام دوستان این شعر تقریبا از 4. 5 سال پیشه دیدم شعری ندارم بزنم تو وب رفتم دنبال قدیمی ها به هر حال ببخشید : نظر یادتون نره چیه ؟ کیه؟ چی به چیه؟ کی به کیه؟ واسه چیه؟ واسه کیه؟ عشق چیه؟ عاشق کیه؟ دیونگی چیه؟ عاشق کیه؟ عقل چیه؟ عاقل کیه؟ مستی چیه؟ مست کیه؟ خوبی چیه؟ خوب کیه؟ بدی چیه؟ بد کیه؟ غم چیه ؟ غمگین کیه؟ قصه چیه؟ کی برامون قصه می گه؟ کلاغه چرا به خونش نرسید ؟ غصه چیه؟ غصه ت چیه؟ از کیه؟ اون می دونه؟ ابر چیه؟ بارونش چیه؟ یه بار چرا سیل میشه؟ یه بار دیگه رحمت میشه؟ از چیه؟ درخت چیه؟ گل چیه؟ نون چیه؟ مرگ چیه؟ تولد دیگر چیه؟ شب چیه ؟ روز چیه ؟ این همه کهکشون چیه؟ این همه مخلوق چیه؟ این جونور چیه؟ جونور کامل کیه؟ چیه کیه؟ چی به چیه؟ کی به کیه؟ واسه چیه؟ کیه به کیه؟ اول چیه؟ آخر چیه؟ اول کیه؟ آخر کیه؟ اول کی بود؟ آخر کیه؟ یا اوّلُ یا آخرُِ اول همون آخر همون اینا همش برای من برای توست شیرینکم واسه اینکه که ما خوب بشناسیمش که ما پیدا ش کنیم اونو تو فطرت پاکمون تو قلب خودمون راهشو پیدا بکنیم اسم اونو فریاد بزنیم یه وقت فراموشت نشه شیطون هم آغوشت نشه چیه کیه؟ چی به چیه؟ کی به کیه؟ واسه چیه؟ کیه به کیه؟ اینا همش یه بازی ِ نباید بازنده بشیم باید که ما ظلم نکنیم اگه می خوایم برنده شیم نه به خدا نه بنده هاش نه نفس ِ مون شیرین من نگو چیه: نگو: کیه چی به چیه ؟ کی به کیه؟ واسه چیه؟ واسه کیه؟
چیه ؟ کیه؟ چی به چیه؟ کی به کیه؟ واسه چیه؟ واسه کیه؟
آب چیه؟
شعر از یاسر شکوری یاس
دریغ از لحظه ای موزون در مجلسی با تو دریغ از چند حرف ِ ناز و بی نغص در التهاب ِ تنگ یك مغرب در تنگ ِ آغوشت *** یا در سكوت ِ یال ِ بلند شب دریغ از گفتگویی محرمانه با تو ای دلبر دریغ از این همه فرصت كه رفت از كف *** شاید بهتر این باشد كه من در جستجوی ِ مرگ در منشور ِ شب ِ تنها چراغم را كنم خاموش مثال مرد ِ كور بی عصایی تكیه بر دیوارهای ِ سست كو چه ها را درنوردم با سرودی سرد از دیدار ِ نا معلوم شعر از یاسر شکوری یاس
شوخی باد که با موی تو آخر برسد
خبرمعرکه ی عشق تو از در برسد
وقت حمام تن ات کی باشد نازک من!
لطف باران قشنگی که به جرجر برسد
نخورم میوه ی ممنوعه را من به هوس
از تو خواهم که به من میوه ی نوبر برسد
من نه فرهادم و نه تیشه به دستم دارم
من به کوه ام که به تو ناله ی کمتر برسد
دلربای کرده ز ما رخ ماهت دلبر
من ندیدم ماهرخی را که به دلبر برسد
وقت دیدار من و تو به کجا انجامد؟
تا زمستان به پروپای صنوبر برسد
شعر از یاسر شکوری یاس
مسلح با وضویی از جنس آینه میان خاطرات باد و باغ وارونه بر سجاده خش خش که میان دو محراب دو درخت ساکت به سمت قبله ی دوست پهن بود،ایستادم و تو را طلبیدم ...تا آمریزده شوم. من خورشیدی را طلبیدم که قهر بود از نبتون نبتونی که دلخوش به این بود ،شاید " دوری و دوستی " و طلبیدم لبخندی که ، لبخند از لب دریا میزد به دزدان دریایی که به احترام کلاه از سر برمی داشتند و نگاهی را که فانو س تر بود برای گمشده گان دریا آری! من کسی را طلبیدم که به خواب هم ندیده بود حتی پسر دریا! من تو را طلبیدم ولبخندت و نگاهت را تا آمرزیده شوم شعر از یاسر شکوری یاس اردیبهشت هشتادو هشت
به جستجوی تو
من موازی تو می رفتم روی این تخته سیاه ناگهان هندسه ی عشق دوید گچ دانش در دست و مرا خم زدو تا لمس تو برد ما به هم برخوردیم و معلم برخاست نمره ی بیست نوشت پای این تخته سیاه شعر از یاسر شکوری یاس
دوباره تاخت و نشاند خورشید را ز سم اسب سرکش اش قیر می کشید و بخار تیره ی دهنش به عادت آبی آسمان سیلی میزد تپه ها تکیه زده از غم شد در فاصله مبهم و نا امنی می آموخت خون می جوشید از چشمه و من مطمئنم هیچ زن زیبایی لب آن آب نبود غزل تاریکی می ریخت به فنجان رگش و صدایم می پیچید در سینه کش کوه می افتاد ته آن نا امنی گم می شد شعر از یاسر شكوری یاس
كجایم من ، نمی دانم به خواب افتادم آیا ؟ به رویا ، یا كه در گیجی؟ به دشتی بی كس و تنها ، ولی زیبا چمن ها برق ، برق و تر ، درختان سبز جاویدی بلبلان را نغمه ای دیگر ،آسمان را رنگ ، آبی تر رود انگار از ازل سرچشمه می گیرد كوه نزدیك و غار در تحیر مانده از این باغ و هم من دهانم باز *** صدایم كرد !! پیشم آی! سرودی در دالان ِ دل پیچید كوه هم حرف او را تصدیق می كرد انگار بلبل از آهنگ ِ نازش مست می رقصید راه می رفتند چمن ها فرش ِ پایش ، درختان چتر سر سرودی باز در دالان ِ دل پیچید پایم سست ، چشمم هر كجا می گشت پری بودش ، افسانه ، صدای باد ، نمی دانم ؟! گم بودم در حیران ی ِ زیبا پر از ترسی آهنگین ! دستی شانه هایم را تكانی داد! صدایم وقفه ای افتاد تنم لرزید ! _ منم الهام ِ عشقت ، منم وحی ات ،منم شیرین ، _ به خواب ات نیستم من ، روشن تر از روز است _ اینجا ماورای ِ محض ِ تنهایی ِ من و تو ، خلوت ِ بیدار ، به خاك افتاد اشك از ابر ِ چشمانم شانه ها لرزید و بغضم بی حیا تركید مرا در بغل بوسید رویایی بیدار ِ من ِ خاموش وحی اكنونم همان شیرین شعر از یاسر شكوری یاس
در حسادت آغوش گرم تو
وقتی سهم نیست
به مرگ لبخند می زنم
و به سردی آغوش مرگی تن خواهم داد
_که در حقیقتش نیست پرسشی
و خوبتر میدانم آغوش گرم تو
نیست زیستگاه مرگ من
تا در دوری آغوش گرمت
حرام خواهم شد
شعر از یاسر شکوری یاس
تاریکی دور نیست من درونم سیاه چالی می بینم من می خواهم در تاریکی ام بنشینم همه را در نور ببینم کامل شعر از یاسر شکوری . یاس
با دستان ِ پر گناه از باغچه ی ِ غروب می چید دسته گلی و با چشمان ِ پر گناه انتظاری را به اشك ایستاده صدای ِ قدم هایی را كه نمی شنید،هجی می كرد &&&&&&& با چشمان ِ بی گناه چشم می بست بر عظمت ِ قنوت ِ انتظار و با دستان ِ بی گناه دسته گل را از گلدان ِ قنوت اش به خاك می انداخت شعر از یاسر شکوری. یاس
عشق این است خوب من
که در کویر نیز
برای قربانی شدنت
غسل می کنم
شعر از یاسر شكوری یاس
درست نگاه کن ! مردی را که شبیه "م" شده او روزی "الف" کشیده ای بود با کلاهی بر سر و صدایش می زدند : " آقا" ... تا عاشق شد. شعر از : یاسر شکوری.یاس
...نمی شناسی؟
اضطراب آری عشق این است : تب و تاب من در تب می سوزم و توبا تاب خوشی
و شاید عشق این است
شعر از یاسر شکوری.یاس